من جهان بینی ندارم من الفبای جدیدم.......
یک دوستی دسته جمعی بود. سر چه؟ سر فعالیتهای دانشگاه. کمک برای نشریه. بحثهای گروهی. اصلا قرار نبود بعد از یک مدتی چشم باز کنم ببینم عاشقش شده ام. همه چیز طی یک روند کاملا تدریجی پیش رفت. میدیدم به هم شبیه ایم. علایق و اهداف و آرمانهایمان شبیه اند. میدیدم خیلی حرف هم را میفهمیم. مهربان و خوش خلق است. هنر را میفهمد، سیاست برایش چیزی ورای جوزدگی های معمول و بی نتیجه است، دغدغه ی آدمهای اطرافش را دارد . اهل مطالعه و خواندن و دانستن است و خیلی چیزهای دیگر. یک روز خیلی معمولی زنگ زد. فکر کردم برای کارها و احوالپرسی های همیشه است. یعنی خودش هم همینطور فکر میکرد. اما به قول خودش یکهو در یک لحظه پشت پا زد به همه ی مقدمه چینی ها و برنامه ریزی هایی که برای همچین لحظه ای توی ذهنش بود ، پشت پا زد و گفت : دوستت دارم.
من؟ خب معلوم است . قطع کردم. درست مثل احمقها قطع کردم. از وقوع این لحظه میترسیدم. . چرا؟ خب چون.....
چند نفس عمیق کشیدم و تماس یازدهمش را جواب دادم. تمام تنم میلرزید. میدانی تمام تن آدم بلرزد یعنی چه؟ گفتم ((آن دوستت دارمی که گفتی را هزاربرابر کن ، میشود حس من به تو)). ساکت شد. فکر نمیکردم برای کسی که تا چند دقیقه پیش راحتم نبود به اسم کوچک هم صداش کنم اینقدر صادقانه و راحت محتویات قلبم را بریزم روی داریه.
گفتم)) ولی همه چیز دوست داشتن نیست. خودت میدانی چرا نمیشود. همه ی عالم میدانند چرا نمیشود.)) گفت(( بیا حرف بزنیم. بیا همه تلاشمان را بکنیم به یک راهی برسیم. تسلیم شویم که چه؟که بعدش یک عمر حسرت بخوریم ؟))
میخواهی بدانی وسط این همه عشق و حس عجیب و غریب نزدیکی و این همه اشتراکات میانمان ، چه بود که توی همان لحظه ی اول محل ترس و تردید بود؟ قرابت عقیدتی نداشتیم! دلم میخواهد از این عبارت استفاده کنم ، دلم نمیخواهد بگویم من خدا باورم و او نیست. دلم نمیخواهد اعتراف کنم خداناباوریش هرگز از او دیو نساخته، گرگ نساخته، آدم بی اخلاق نساخته. دلم نمیخواهد اعتراف کنم با این آدم فهمیدم کسی که اخلاق و وجدان برایش خدایی میکند کم از من مسلمان زاده ندارد که هیچ شاید هم یک وقتهایی .........
قرار شد باهم حرف بزنیم. با رفیق مشترک مذهبیمان حرف بزنیم. با رفیق مشترک غیر مذهبیمان حرف بزنیم. با روانشناس معتبری که از قبل میشناختیم حرف بزنیم. با حاج آقای روحانی که قبولش داشتیم حرف بزنیم. هرکس از دید خودش به قضیه نگاه میکرد.هرکدامشان راهکارهایی داشتند. حتی آن حاج آقا هم (نه) قاطعانه نگفت. میگفت آدمی که صراحتا خدا را منکر است با این آدمی که وجود یا عدم وجود خدا برایش مسجل نشده فرق دارد.روانشناسه میگفت به فکر تغییر دادن هم نباشید. شدنی نیست اگرنه غیرممکن ولی بعید است. میگفت باهم تعامل کنید. سر یک چیزهایی توافق کنید. توافقهایمان شد اینها که او پذیرفت به تقیدات مذهبی من احترام بگذارد. پذیرفت که تا خوانده شدن خطبه ی شرعی که برایش هیچ محلی از اعراب نداشت باهم تماس فیزیکی نداشته باشیم . پذیرفت مشروب را به حداقل مقدار ممکن برساند. تو باشی روی خودت بالا نمی آوری که معنی تعامل و توافق این باشد که فقط او بعضی کارها را نکند یا بکند. پس من چه؟ من بخاطر او چکار کنم؟ اصلا من به چه حقی میتوانم به او بگویم از آرامش و لذتی که با مشروب به آن میرسد برای خاطر من بگذرد بی آنکه به آنچه من در مورد دلایل نخوردنش میگویم مومن باشد.
یک وقتهایی فکر بچه جفتمان را خل میکند. اینکه خودمان تا وقتی دونفر باشیم یکجوری عشقمان را به این شکاف عقیدتی میچربانیم ، اما بچه را چکار کنیم. بچه ای که از دو سه سالگیشروع میکند به پرسیدن راجع به خدا و ما جوابهای مشترکی برایش نداشته باشیم.
امروز چهارماه و دوازده روز گذشته، تقریبا هرکاری به ذهنمان میرسیده کرده ایم. من هنوز نتوانسته ام شبهات و سوالات آدمی را که میخواهد از جز به کل برسد از یک مجرای منطقی جواب بدهم. او هم هرگز نتوانسته مرا برای عدم احتیاج ضروری به وجود خدا متقاعد کند. پس چرا اینقدر کنار هم خوشبختیم ؟ این همه آرامش و اعتمادی که کنار هم تجربه میکنیم را مگر میشود راحت بیخیال شد. چطور از هم جدا شویم؟ فکرش هم عذابمان میدهد. از روز اول ترسش را داشتم و هر روزفکر میکنم داریم به آن روز نزدیکتر میشویم.چطور از این همه خوب بودنش بگذرم؟ اگر تمامش کنیم کدام بدی اش را یادم بیاورم و بگویم بهتر که تمام شد؟
چهارماه و دوازده روز گذشته، نشسته ایم توی ماشین. پایش را گذاشته روی گاز و من سرم را به شیشه تکیه داده ام. دستش را میگذارد روی کوله ام و ادای پیانو زدن درمیارود. چند وقت است پیانوش را فروخته که بهترش را بخرد میگویم دلم میخواست پول داشتم یکی از آن بزرگهاش که شکل قلب است برایت میخریدم میگوید گراند ، اسمش گراند است جان دل. ما هیچ جوری پولمان بهش نمیرسد ، صدای ابی را بلند میکند و باهاش میخواند: من جهان بینی ندارم، من الفبای جدیدم ،من فقط عشق فقط تو، من به آرامش رسیدم.......