من جهان بینی ندارم من الفبای جدیدم.......

یک دوستی دسته جمعی بود. سر چه؟ سر فعالیتهای دانشگاه. کمک برای نشریه. بحثهای گروهی. اصلا قرار نبود بعد از یک مدتی چشم باز کنم ببینم عاشقش شده ام. همه چیز طی یک روند کاملا تدریجی  پیش رفت. میدیدم به هم شبیه ایم. علایق و اهداف و آرمانهایمان شبیه اند. میدیدم خیلی حرف هم را میفهمیم. مهربان و خوش خلق است. هنر را میفهمد، سیاست برایش چیزی ورای جوزدگی های معمول و بی نتیجه است، دغدغه ی آدمهای اطرافش را دارد . اهل مطالعه و خواندن و دانستن است و خیلی چیزهای دیگر. یک روز خیلی معمولی زنگ زد.  فکر کردم برای کارها و احوالپرسی های همیشه است. یعنی خودش هم همینطور فکر میکرد. اما به قول خودش یکهو در یک لحظه پشت پا زد به همه ی مقدمه چینی ها و برنامه ریزی هایی که برای همچین لحظه ای توی ذهنش بود ، پشت پا زد و گفت : دوستت دارم.

من؟ خب معلوم است . قطع کردم. درست مثل احمقها قطع کردم. از وقوع این لحظه میترسیدم. . چرا؟ خب چون.....

چند نفس عمیق کشیدم و تماس یازدهمش را جواب دادم. تمام تنم میلرزید. میدانی تمام تن آدم بلرزد یعنی چه؟ گفتم ((آن دوستت دارمی که گفتی را هزاربرابر کن ، میشود حس من به تو)). ساکت شد. فکر نمیکردم برای کسی که تا چند دقیقه پیش راحتم نبود به اسم کوچک هم صداش کنم اینقدر صادقانه و راحت محتویات قلبم را بریزم روی داریه.

گفتم)) ولی همه چیز دوست داشتن نیست. خودت میدانی  چرا نمیشود. همه ی عالم میدانند چرا نمیشود.)) گفت(( بیا حرف بزنیم. بیا همه تلاشمان را بکنیم به یک راهی برسیم. تسلیم شویم که چه؟که بعدش یک عمر حسرت بخوریم ؟))

میخواهی بدانی وسط این همه عشق و حس عجیب و غریب نزدیکی و این همه اشتراکات میانمان ، چه بود که توی همان لحظه ی اول محل ترس و تردید بود؟ قرابت عقیدتی نداشتیم! دلم میخواهد از این عبارت استفاده کنم ، دلم نمیخواهد بگویم من خدا باورم و او نیست. دلم نمیخواهد اعتراف کنم خداناباوریش هرگز از او دیو نساخته، گرگ  نساخته، آدم بی اخلاق نساخته. دلم نمیخواهد اعتراف کنم با این آدم فهمیدم کسی که اخلاق و وجدان برایش خدایی میکند کم از من مسلمان زاده ندارد که هیچ شاید هم یک وقتهایی .........

قرار شد باهم حرف بزنیم. با رفیق مشترک مذهبیمان حرف بزنیم. با رفیق  مشترک غیر مذهبیمان حرف بزنیم. با روانشناس معتبری که از قبل میشناختیم حرف بزنیم. با حاج آقای روحانی که قبولش داشتیم حرف بزنیم. هرکس از دید خودش به قضیه نگاه میکرد.هرکدامشان راهکارهایی داشتند. حتی آن حاج آقا هم (نه) قاطعانه نگفت. میگفت آدمی که صراحتا خدا را منکر است با این آدمی که وجود یا عدم وجود خدا برایش مسجل نشده فرق دارد.روانشناسه میگفت به فکر تغییر دادن هم نباشید. شدنی نیست اگرنه غیرممکن ولی بعید است. میگفت باهم تعامل کنید. سر یک چیزهایی توافق کنید. توافقهایمان شد اینها که او پذیرفت به تقیدات مذهبی من احترام بگذارد. پذیرفت که تا خوانده  شدن خطبه ی شرعی که برایش هیچ محلی از اعراب نداشت باهم تماس فیزیکی نداشته باشیم . پذیرفت مشروب را به حداقل مقدار ممکن برساند. تو باشی روی خودت بالا نمی آوری که معنی تعامل و توافق این باشد که فقط او بعضی کارها را نکند یا بکند. پس من چه؟ من بخاطر او چکار کنم؟ اصلا من به چه حقی میتوانم به او بگویم از آرامش و لذتی که با مشروب به آن میرسد برای خاطر من بگذرد بی آنکه به آنچه من در مورد دلایل نخوردنش میگویم مومن باشد.

یک وقتهایی فکر بچه جفتمان را خل میکند. اینکه خودمان تا وقتی دونفر باشیم یکجوری عشقمان را به این شکاف عقیدتی میچربانیم ، اما بچه را چکار کنیم. بچه ای که از دو سه سالگیشروع میکند به پرسیدن  راجع به خدا  و ما جوابهای مشترکی برایش نداشته باشیم.

امروز چهارماه و دوازده روز گذشته، تقریبا هرکاری به ذهنمان میرسیده کرده ایم. من هنوز نتوانسته ام شبهات و سوالات آدمی را که میخواهد از جز به کل برسد از یک مجرای منطقی جواب بدهم. او هم هرگز  نتوانسته مرا برای عدم احتیاج ضروری به وجود خدا متقاعد کند. پس چرا اینقدر کنار هم خوشبختیم ؟  این همه آرامش و اعتمادی که کنار هم تجربه میکنیم را مگر میشود راحت بیخیال شد. چطور از هم جدا شویم؟ فکرش هم عذابمان میدهد. از روز اول ترسش را داشتم و هر روزفکر میکنم داریم به آن روز نزدیکتر میشویم.چطور از این همه خوب بودنش بگذرم؟ اگر تمامش کنیم  کدام بدی اش را یادم بیاورم و بگویم بهتر که تمام شد؟

چهارماه و دوازده روز گذشته، نشسته ایم توی ماشین. پایش  را گذاشته روی گاز و من سرم را به شیشه تکیه داده ام. دستش را میگذارد روی کوله ام و ادای پیانو زدن درمیارود. چند وقت است پیانوش را فروخته که بهترش را بخرد میگویم دلم میخواست پول داشتم یکی از آن بزرگهاش که شکل قلب است برایت میخریدم میگوید گراند ، اسمش گراند است جان دل. ما هیچ جوری پولمان بهش نمیرسد ، صدای ابی را بلند میکند و باهاش میخواند: من جهان بینی ندارم، من الفبای جدیدم ،من فقط عشق فقط تو، من به آرامش رسیدم.......

پست آخر سال

چند ساعت دیگر سال نو میشود.خسته تر از آنم که پست طولانی بگذارم. مامان توی آشپزخانه است.هود را روشن کرده که بوی قورمه سبزی خانه را برندارد. دارد صدام میزند میگوید((حالا هنوزم دیر نشده میخوای برای تو ماهی سرخ کنم؟))میگویم نه. میدانم خسته است . اهالی خانه ما ماهی خور نیستند برعکس من که عاشق ماهیم....

بابا بیرون است. رفته نمیدانم چه بخرد . علی هم طفلی از ۸صبح کلاس است و هنوز نیامده. به خاطر درس خواندن  او عید امسال مسافرتی در کار نیست.

میروم شکلات میگذارم روی میزی که روش هفت سین چیده ایم. فکر میکنم عید که شایسته جانم بیاید اینجا یعنی باباراضی میشود ما هم برویم خانه شان؟. چه بگویم که راضی شود؟ آها بگویم بابا تو مگر چندتا برادرزاده داری .؟

 

سال نو گوارا

آن بالا

خیلی بالا آمده ایم.نگین عزا گرفته که حالا چه طور برگردیم.از اول هم نق میزد.هی آی زانوم آی کمرم میکرد. حالا هم که دارد کولی بازی در میاورد که از بالا تر رفتن منصرفمان کند. حق هم دارد بالاتر برویم چه کار؟

سهیل مثلا قرار بوده مواظب ما آماتورها باشد حالا چشمش خورده به رفقاش هوای فتح قله زده به کله ش و با علی و  چند نفر دیگر جلوتر از همه اند. نسیم جان و آقا امید هم انگار دارند روی زمین و افقی راه میروند! سرما میخورد به مغز استخوانمان ولی حالمان خوب است .خوب خوب. نگین هوار میکشد سهیل و علی را صدا میزند که بالاتر نروند. سهیل میگوید اینجا جای توقف نیست .بالاتر میشود نشست.

شروین میاید یر به یرم میشود میگوید ((تو خلی)) با تعجب میگویم ((با منی؟))میگوید((سهیل و نسیم جان چی میگن؟چه کار داری میکنی؟ چرا میری وسط آتیش؟)میگویم(بیخودی نگرانی. من کار خطرناکی نمیکنم)

زهرا از تهران و شروین هم اینجا از دیروز تا حالا تنم را لرزانده اند. دلم نمیخواهد دلخورشان کنم. بیخودی نگران اتفاقهای نیفتاده اند. دیروز شارژم تمام شد جواب زهرا را ندادم. حتما فکر کرده نمیخواهم جوابش را بدهم. اینقدر توو رابطه های حضوری باهم نبوده ایم که اینجور مواقع بداند عکس العملم همه چیز هست الا قهر و دوری کردن.

یکجوری می ایستم که روبه روی شروین باشم .پایم را جای مطمئنی نگذاشته ام برای همین دستم را میگیرم به بازوهاش.زل میزنم توی چشمهای قهوه ایش میگویم ((به خاطر من این کلمه ی نگران رو از دایره لغاتت حذف کن. ))یکهو سنگ زیر پایش در میرود و خودش عقب میرود و من را هم با خودش میکشد . من سریع خودم را تثبیت میکنم ولی خودش می افتد جلوی پام و یک صدایی شبیه گریه ازش میشنوم .سرش را بلند میکنم میبینم خنده اش گرفته میگوید(برو هر غلطی میخوای بکن. میخواستی بکشی منو))نگین میرسد روی سرمان. روسری شروین را مرتب میکند روی سرش و غر میزند به جان سهیل که تقصیر او بوده یعنی.

حالا رسیده ایم همان جایی که میشود نشست. هوا معرکه است. سردو معرکه است. خوراکی هایمان را مامان صبح گذاشت توی کوله ی علی که جادار تر بود..خودم  صبح زود بلند شدم برای همه گردو گذاشتم میان خرما و با نان لواش لقمه کردم.نسیم جان هم برایمان نان تست و کره عسل آورده.

یکهو همه رو میکنند به من و با (تولدت مبارک)خواندنشان غافلگیرم میکنند .فکر نمیکردم یادشان باشد نگین میگوید(میدونیم تولدت چهاردهمه ولی گفتیم امروز دور همیم بهت تبریک بگیم)بعد یکی یکی از توی کوله  هایشان کادو برایم در میاورند و حسابی خوشبحالم میشود.

۲۱سالگیم را آن بالا روی کوه جا میگذارم و میایم پایین.کی قدر من عاشق اسفند است؟

مگر چند بار به دنیا آمده ایم...

یکیمان تکیه اش را داده به دیوار .پای راستش را نه نه چپش را از زانو  جمع کرده و کف پایش را چسبانده به دیوار و با گوشیش ور میرود. یکیمان بیقراریش خیلی نمود ظاهری دارد. هی دست میبرد توی جیب کاپشنش سیگار بکشد بیرون و بعد فوری یادش می افتد که کجاست. یکیمان انگار که آمده سالن مطالعه.یک جزوه ای توی دستش است و دارد میخواند.میگویم((حالا چیزیم حالیت میشه توو این اوضاع))میگوید((خب چی کار کنم شنبه اول امتحاناست ها)). یکیمان چادر بلد نیست سر کند . تنها چیزی که توی این حالت میتواند دلیل خنده ی این تعداد آدم نگران و عصبی باشد همین است.

همان که جزوه دستش بود را صدا میزنند برود تو. شروع میکنم ((و جعلنا...))میخوانم براش.خسته شده ام. از لبه جدول بلند میشوم یکم راه میروم. رئیس میگوید ((رو لبه جدول راه نرو اینجا مگه پارکه)).گوش نمیکنم بهش .راه میروم. کاش گوش میکردم .اگر گوش میکردم نمیرسیدم به این شیشه جلوی در که تمام قدم را توی آیینه اش نشانم دهد توی این چادر کوتاه کهنه ی کثیف. خوشم نمی آمد خودم را اینجوری ببینم هیچوقت.  برمیگردم طرف بچه ها. یکیشان میگوید ((چادر چه قدر بهت میاد))کله ی بقیه تکان میخورد که یعنی تایید .می آیم سر جزوه ی اویی که آن توست. روش نوشته مخابرات. صفحه اولش را باز میکنم نوشته ((مگر چند بار به دنیا آمده اییم که این همه میمیریم))

هی ساعتهایمان را میپاییم و توی فکر اویی هستیم که آن توست.

همان که بلد نیست چادر سر کند از قضا مداد هم کشیده توی چشمهاش. مداد کشیدن جز کارهای حیاتی روزانه اش است. عین نفس کشیدن. عین خوردن عین خوابیدن. آرایش هم نکند ولی مداد میکشد .حتی روزی که نباید بکشد . رییس میگوید ((پاک کن اون چشاتو الان صدات میکنن))نمیگوید نه. دست میکشد زیر چشمهاش .دستش قیری!!میشود. اینی که من اینجا بهش میگویم رییس .نه که خودمان هم رییس صداش کنیم.دلم خواست اینجوری بنویسم چون اینجوری قبولش داریم . چون دوستش داریم. بهش اعتماد داریم. یا هرچی که تو فکر کنی. از یک وقتی به بعد توی قرارداد نانوشته ای که هیچوقت به زبان نیاوردیمش خود به خود شد رییس. شد داداش بزرگ. شد کسی که وقتی بگوید زیر چشمهایت را پاک کن . پاک کنی و نپرسی چرا. یا وقتی گفت لبه جدول راه نرو .راه بروی و بعدش عذاب وجدان بگیری.

نوبت نفر بعدی است .می آیند همانی را صدا میزنند که چادر بلد نیست سر کند. میروم مینشینم پیش مادرش میگویم((نگران نباشین بابام تووه))و شروع میکنم ((و جعلنا...))

گوشیم را روشن میکنم . رفیق راه دورم نگرانیش را برایم ریخته توی کلماتش و من دلم میخواهد اس ام اسش را بغل کنم .خودش را که نمیشود از این راه دور....

 

عنوان شعری از گروس عبد الملکیان. همان تکه شعری که اول جزوه دوستم پیدا کردم

فاطمه فاطمه است

یک پستی چند وقت پیش نوشته بودم راجع به تو. اسمت را سوده گذاشته بودم توش.فرداش آمدم حذفش کردم.حالا بماند که چرا. دوباره میخواهم ازت بنویسم.بنویسم و پاکش نکنم.نمی نویسم سوده. تو فاطمه ای. فاطمه فاطمه است. مستعارش کنم که چه؟که کی نداند؟

آنجا نوشته بودم سوده خیلی رفیقم است. منظورم تو بودی.اینجوری با تک تک سلولهام دوستت دارم. هم رشته اییم خب. خودت میدانی تک تک سلولها که میگویم یعنی چه. یعنی هر سلولم به تنهایی دوستت دارد. بعد همه شان کنار هم باز دوستت دارند.کلی میشود.نمیشود؟

حالا عدل امروز باید اینجوری میشد؟امروز که آخرین روز ترم پنجمان بود.امروز که هی خوش خوشانمان بود.قبل از آخرین کلاس رفتیم کتاب فروشی.من (دنیای سوفی )خریدم و (دختر پرتغال) و چندتا مجموعه داستان.تو چه؟آها!یک چیزی از (مصطفی مستور) خریدی و آن یکی را یادم نیست که چه بود.چه ضایع شدیم جلوی آقای کتابفروش.اولش یک عالمه کتاب برداشتیم چه میدانستیم کارتمان پول توش نیست. بعد زدیم زیر خنده دوتایی. مجبور شدیم از صادق هدایت و راز فال ورق بگذریم.تو راه برگشت پاستیل میخوردیم و چیپس.و کلا حالمان خوب بود.نبود؟بود

رسیدیم دانشگاه. شماره بابای زهرا را باید میدادیم به فرید که خدا را شکر دیدیمش.(حالا بابای زهرا کی هست و فرید کی طول میکشد گفتنش اینجا)

رفتیم توی یک کلاس خالی عکس گرفتیم و کله هایمان را توی عکس به هم چسباندیم که هرکه عکسه را ببیند بداند که یعنی ما خیلی رفیقیم.

بعد دویدیم که خودمان را برسانیم سر کلاس. و اینجابود که تمام خرده شادیهای لحظات قبلمان جلوی چشممان جان داد.این اسمهای توی برد. این برگه های احضار. وای وای روز از نو....واسم تو روی آن برگه کذایی که چشمم را در دراورد

مجبور به نشستن سر کلاسیم. دستم را گذاشتم روی دستهای همیشه سردت. دستهای توی مرداد سردت. دستهای توی دی سردت.چشم دوختتم توی چشمهات که رنگ کاهو اند. میدانم که نگران نیستی.میگویی ((میدانی که نگرانم)). دلم یک جواب دیگر میخواست ازت فاطمه.من که میشناسمت. میدانم قوی بودن را مدتها پیش بلد شده ای.آخر تو فاطمه ای. فاطمه فاطمه است

آدم بده....

میتوانی جای من باشی؟ برای یک لحظه فقط. درک کنی که له شده ام زیر بار این سایه سنگین که روی سرم انداخته ای این همه وقت.

حتما پیش خودت متهمم میکنی که چیزی از عشق نمیفهمم. نه. متهم تویی. کسی که عشق درست برایش تعریف نشده تویی. عشق که خود خواهی ندارد توش. عشق را وقتی میتوانی ادعا کنی واقعی و خالص از خودخواهی است که با تک تک سلولهات برای او که دوستش داری عشق آرزو کنی. آرامش و حال خوب آرزو کنی. چه آن آدم بر تو عاشق شود و چه نه نباید توی آرزوی تو تردید بیفتد. نباید.

عشق که زورکی نمیشود.ها؟میشود بروی خر طرف را بگیری بگویی من تو را میخواهم و یالاه تو هم بخواه؟

فکر میکنی به من خیلی خوش گذشته توی این مدت؟نه. نه به خدا. تو به من احساس عذاب و گناه داده ای. خیلی حس وحشتناکی است که آدم بداند مسئول حال ویران کسی است. من نمیخواهم مسئول حال ویران تو باشم. نه تو ونه هیچکس. میدانی شبها خوب خوابم نمیبرد وقتی میدانم مسبب شب نخوابیهای کسی شده ام.؟تو اصلا به این چیزها فکر میکنی؟

دیدی چه کردی؟دیدی چه طور کلافه و دیوانه ام کردی.من کی آدم دادو بیداد بودم آخه. آدم ایستادن توی روی کسی. ولی شدم . شدم آدم دادو بیداد روی سر تو. سر تو که سرت پایین بود. که سرت را بالا نیاوردی بگویی بس کن. رفیق تو  و نا رفیق من آنجا ایستاده بود گفت بس کن. تو بهش گفتی کاری بهم نداشته باشد.

دیدی چه کردی. دیدی چه میکنی؟تو شدی آدم خوبه. همانی که وقتی سرش هوار میکشند سرش را بلند نمیکند. و من شدم آدم بده همانی که عشق چه میداند چیست

وقتی اذیت میکنیم

کلی باهاش حرف میزنیم که راضیش کنیم .با استدلال های عجیب و غریبی که خودمان هم به مسخرگیشان میخندیم. اول مخالفت میکند .  میگوید به این دلیل و این دلیل نه. بعد که میبیند داریم دیوانه اش میکنیم سر تکان میدهد که قبول. حالا ذوق مرگ میشویم. و هی هرکس که بپرسد راضی شد؟میگوییم آره من خودم راضیش کردم.پدرم درامد.

بعد هی فکر نمیکنیم الان آن آدم ظاهرا راضی تو چه حالی است. دلمان نمیخواهد فکر کنیم شاید واقعا ته دلش راضی نباشد هنوز.خودمان هم میدانیم که شاید نباشد اما خودمان را میزنیم به کوچه علی چپ که یعنی ما از نگاه تو نخواندیم آن باشه قبولی که گفتی از ته دلت نبود. میرویم میچپیم توی کوچه علی چپ و تا تمام شدن همه چیز همان جا میمانیم.بعد میبینیم وای چه قدر این این کوچه عوض شده اصلا کوچه نیست دیگر. خیابانش کرده اند. کوچه جوابگوی این خیل عظیمی که همیشه میخواهند بچپند توش نبوده  خب.

فقط تو را به خدا بعدش نیاییم به وجدان معذبمان بگوییم خب ما که مجبورش نکردیم . زبان داشت خودش. اختیار داشت خودش. خب میگفت نه.

خب اول که گفت نه. ما گوش کردیم؟نکردیم

پی نوشت

۱.به یک دلیل  شخصی ناچار به حذف پست پیش شدم.از شما که کامنتتان معدوم شد معذرت میخواهم

۲.دیگر شنبه ها ی خیلیها و یکشنبه های بعضیهامان چلچراغ ندارد .چه کنیم؟

۳.دست از سر هم برداریم بر شانه ی هم بگذاریم.

خب

نگین زنگ میزند و میگوید نمیتواند برود مغازه و میخواهد عصر جایش بروم.نمیگوید چرا نمیتواند ولی من میدانم.از بس که این روزها جای نگین و سهیل رفته ام مغازه تمام قیمتها و سایزها حفظم شده لازم نیست که هی هرکسی میاید تو سوالی میپرسد بروم روی لیست را نگاه کنم.وقتی میرسم مغازه نگین خودش در را باز کرده تند تند سلام و خداحافظی و تشکر میکند و میرود.

لپ تاپ را روشن میکنم و از توش آرمیک پیدا میکنم و صداش را میدهم بالا.بالای بالا نه. فقط بالا.بعد ژنتیک از توی کیفم در میاورم و به درس دیروز فکر میکنم.به شجره نامه. به آدمهایی که همخون آدمند. فک و فامیل آدمند.کس و کار آدمند.بعد فکر میکنم نگین و سهیل خیلی فامیل آدمند.

یک خانومی میاید تو.تنها آمده خرید.فکر میکنم آدمهایی که تنها میایند خرید چه اعتماد به نفسی دارند. چه خوشبحالشان است که میتوانند تنها انتخاب کنند.من آدم خرید تنهایی نیستم. چه برای خودم چه هدیه و اینها.یکی از چیزهایی که خدا به من نداده همین سلیقه است. خانومه هم کفش میخرد هم کیف.سهیل گفته اگر اذیت کردند تخفیف بده. اذیت نمیکند. یعنی اصلا تخفیف نمیخواهد من هم همه پول را ازش میگیرم.

میروم سراغ ژنتیک.یعنی واقعا هدی و محیا طبق قواعد ژنتیکی این همه اشتراک خونی میتوانند باهم داشته باشند ولی تاحالا همدیگر را ندیده اند .

بعد یک پسری میاید تو خیلی آقا به نظر میرسد خیلی آقا یعنی خوب.خیلی آقا یعنی خوشبحال دختر احتمالی. دختر احتمالی ذهن من سریع محقق میشود .چون میگوید خانم میشه کمکم کنید یه کفش خوب اتخاب کنم.دلم نمیاید بگویم نمیتواند روی سلیقه ام حساب کند. خودش یکی را اتنخاب میکند و من تایید میکنم.میپرسد کاغذ کادو دارید.کادوش میکنم براش. تخفیف هم میدهم بهش.شاید باهاش یک شاخه گلی بخرد بگذارد رو کفشه.

دیگر نمیشود بروم سراغ ژنتیک و فک و فامیل و کس و کار. مغازه کم کم شلوغ میشود.بعد چندتا از کارهای ژورنالی و بافت هم میفروشم.و میایم مینشینم یک کافی میکس میاندازم توی آبجوش که سهیل میرسد و یک عالمه تشکر میکند. دخل را تحویلش میدهم.باز تشکر میکند.دست میبرم کتابم را بگذارم توی کیفم .دست میکشد روی اسم کتاب و میگوید ژنتیک سخته؟ میگویم سخت است ولی خوب است که آدم را یاد ریشه هاش میاندازد. یاد کس و کارش. فک فامیلش. شماها...

دلم میخواهد بپرسم خب با نگین رفتید چه شد؟دکتر چه چیز تازه ای گفت؟نگین و سهیل خواهر برادری کپی همند.تودار و حفظ ظاهر کن.تا نپرسی حرف نمیزنند.اما نمیپرسم. دلم نمیاید. خداحافظی میکنم و از در مغازه که میخواهم بیایم بیرون یکهو میشنوم که میگوید  بازم دعا کن.خب؟  نمیکنم برگردم نگاهش کنم.عین توی فیلمها وقتی یکی نزدیک در میشود که برود بیرون آن یکی یک چیزی میگوید که دوربین میرود روی صورت همانی نزدیک در است و نشان میدهد که چه قدر صورتش از آن حرف ریخت بهم و دلش گریه خواست و دلش خدا خواست.همان جوری که ایستاده ام .بی که برگردم میگویم :خب.. میزنم بیرون. لعنت به من که برنمیگردم .لعنت به من که خودم هم نمیدانم چرا برنمیگردم.شاید هم فکر میکنم الان اگر برگردم و او چشمهاش خیس باشد چه. آنوقت بعدا  همیشه باخودش میگوید کاش توانسته بود جلوی خودش را بگیرد.

میچپم توی اولین تاکسی.هندزفری میچپانم توی گوشم و صدای پرهیزگار را میدهم بالا. بالای بالا

خداوند کارهای ناتمام

دیشب خواب دیدم که مضراب میزنم روی سازم و صداش در نمیاد. هی میزنم و هی صداش درنمیاد.عین اینکه باهام قهر کرده باشد.میدانی ساز آدم با آدم قهر کند یعنی چه؟! صبح که بیدار شدم خوابه عین پتک توی سرم بود . پریدم طرف ساز و عین احمقها با ناخن میکشیدم روی سیمهاش که مطمئن شوم خوابم تعبیر نشده. خوب شد حالم وقتی صداش خورد به گوشم.

من فکر نمیکنم ساز فقط چوب و سیم باشد.مطمئنم که دل هم دارد. که حالیش است.اصلا اگر فقط یک شیئ توی دنیا باشد که حالیش باشد ساز است. هر سازی فرق نمیکند. قهر میکند. ناکوک میشود اگر نروی طرفش و بگذاریش یک گوشه ای خاک بخورد. می آید توی خوابت میزند پس کله ت .

چه شد که گذاشتم یک ماه خاک بخورد؟چه شد که نرفتم سراغش دیگر؟نه فکر کنی دوستش نداشتم ها.سنتور عشق من است

. همه کارم همین است. دوام توش نیست. همیشه باید یک کسی باشد که از چشمهاش بترسم . بترسم و راهی را که استارت زده ام بروم تا آخر. چه میدانم شاید اگر یک سرچ گوگلی بکنم ببینم که این یک اختلال شخصیتی چیزی باشد که آدم با شور و هیجان  برود دنبال یک کاری و وسطش همینطوری بیخیالش شود.

اعتراف کردن چه کار سختی است واقعا. ولی خب راحت شدم که گفتم.

دلم میخواهد بروم سراغ همه کارهایی که نصفه ول کرده ام.بروم و اصلا دنبال چشمهایی که از نگاه سرزنش آلودشان بترسم نباشم. دلم میخواهد دیگر خداوند کارهای ناتمام نباشم

میخواهم از خودم خجالت بکشم و از هفته آینده دوباره برگردم سر تمرین

کامیار بگو کامیار

دو روز پیش کامیار واقعا رفت. آن روز آخری هر قدر دلمان خواست کامی صداش زدیم و کاری به کارمان نداشت. یعنی اگر یک روز دیگری بود دادش در میامد بدش میامد کسی اسمش را کوتاه کند .میگفت وقتی میگویید کامی حس کسی را دارم که اسمش کامبیز  یا کامران است و من از هر جفت این اسمها متنفرم.کیان از این اذیت کن هاست.به فتوای او  کامیار را دوره کرده بودیم به کامی کامی گفتن.کامیار  هم مشغول بدو بدو های روز آخرش بود و داشت آخرین خرده ریزه هاش را زور چپان میکرد توی کوله پشتیش و میخندید. هر کداممان یک یاد گاری از تتمه ی وسایل اتاقش برداشتیم. به من کلاه شاپو افتاد.

 

نمیدانم ساعت چند است بهش میخورد نزدیک ۲ باشد. پارک کوهستانیم فکر کنم بلندترین نقطه ی شهر . جای کامیار حسابی خالی شده. سودی هم نگاهش یکجوری شده. نه فکر کنی بغض و این حرفها. ولی نگاهش یکجوری شده. کیان با پخش ماشینش دیسکو راه انداخته .میاید جلوی  سودی میگوید سودی باید برقصه. سودی میگوید زهر مار

کیان میپرد توی ماشین و میگوید من میخوام دو سه پیچ برم بالاتر هرکی پایه س سوار شه. چند نفرمان میچپیم توی ماشین کیان و میرویم بالاتر پیاده میشویم . عاشق ارتفاعم و به همان اندازه هم ازش میترسم. لبه ی پرتگاهم که نگین هلم میدهدو سزیع هم میکشدم سمت خودش. جیغ میزنم  و همه میخندند. کیان پاکت سیگارش را درمیاورد و  عین بسته ی آدامس تعارف میکند به همه. کسی برنمیدارد .اگر کامیار بود بر میداشت. منتظرم الان سهیل بگوید کاپیتان بلک نداری . حدسم درست در میاید. سیگاری نیست.بکشد هم فقط کاپیتان میکشد . ولی کیان مادوکس باز است. مست بوی  مادوکس کیانم. بوی کاپوچینوی اصل میدهد. یک بوی تلخ و خواستنی. سهیل میگوید کیان میدونی مادوکس عقیم میکنه. کیان میگوید گور بابای بچه. از شر و شور چند دقیقه پیشش افتاده. کلا این دو روزه از شرو شور افتاده. سهیل میرود میزند روی شانه اش میگوید دلت برای کامی تنگ شده؟

کیان برمیگردد میگوید   کامیار .بگو کامیار